محمد ابراهيم آيتى

641

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

سفرى شدند و پيغمبر و همراهانش رو به راه نهادند و هنوز من هيچ گونه آماده‌گى براى حركت و همراهى نداشتم ، با خود گفتم : يكى دو روز بعد آماده مىشوم و خود را مىرسانم . بامدادى پس از حركت رسول خدا از خانه بيرون آمدم تا خود را مجهّز كنم امّا كارى نكرده به خانه بازگشتم ، بامداد فردا به همان قصد از خانه بيرون آمدم باز كارى نكرده به خانه بازگشتم . وضع من اين بود تا لشكريان اسلامى با شتاب پيش رفتند و هر چند مىخواستم به هر وضعى شده حركت كنم و خود را به آنان برسانم - و كاش كرده بودم - امّا توفيق نيافتم . پس از رفتن رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - هرگاه از خانه بيرون مىرفتم و در ميان مردم مىگشتم ، از اين كه جز منافقى بدنام ، يا ناتوانى معذور ، كسى را نمىديدم افسرده خاطر مىشدم . رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - تا تبوك نامى از من نبرده بود ، امّا هنگامى كه در تبوك در ميان أصحاب نشسته بود پرسيده بود : كعب چه كرد ؟ مردى از « بنى سلمه » پاسخ داده بود : اى رسول خدا ! جامه‌هاى فاخر و كبرفروشى او را در مدينه نگهداشته است . « معاذ بن جبل » گفته بود : چه بد گفتى ! به خدا قسم : اى رسول خدا ! ما از كعب جز خوبى نديده‌ايم و رسول خدا ديگر سخن نگفته بود . چون خبر يافتم كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - به مدينه بازمىگردد ، اندوه من تازه شد ، در فكر بهانه‌جويى و دروغ گفتن برآمدم . با خود گفتم كه : با خشم رسول خدا چه خواهم كرد ؟ و از هر خردمندى كه در خاندانم بود كمك مىخواستم . پس چون گفتند كه ورود رسول خدا نزديك شده است ، انديشهء باطل از من دور شد و دانستم كه هرگز با دروغ‌پردازى از خشم او رهايى نخواهم داشت و تصميم گرفتم كه نزد وى راست بگويم . رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - از راه رسيد و به عادت معمول خويش ابتدا به مسجد رفت و دو ركعت نماز خواند و سپس براى ملاقات با مردم نشست و چون اين